مهربانا! چه کنم؟
چه کنم با این دل سنگ شده ی سیاه؟چه کنم با سنگینی اش که سینه ام راتنگ کرده و پایم را لنگ.
دیگر آن قدر مرا چسبانده به این زمین خاکی که یکی شده ام با خاک و بر سرم هم شده است.
چه کنم دلی را که افق نگاه هایش دیگر آن قدر پائین آمده که رنگ آسمان را از یاد برده.
و حتی هم اصلاً دیگر یادش نمی آید آسمان را با چه نونی می نویسند و با چه الفی.
با نون نرخ روز می نویسند یا با نون "ن والقلم و ما یسطرون".
با الف قامت آدم ها می نویسندش یا با الف قامت تو.
چه کنم با دلی که آیه آیه تو را می خواند و شده انگار مخاطب طعنه هایت..
لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا منخشیة الله...
دستم به نوشتن نمی رود یعنی چیزی برای نوشتن ندارم.
وقتی غبار شیشه های دلم را پاک کردم، دیدم تویی که نشسته ای بر کرانه ی عشق، فقط هم تو
بودی و من چه طور می توانستم از تو بنویسم که خود بر ذره ذره ی این عالم حک شده ای.
هر آن چه قبل تر می نوشتم همان غبارها بوده اند. اما حالا می خواهم به جای نوشتن کمی بلند فکر
کنم به تو فکر کنم که حتماً حالا مرا قدِ یک نقطه می بینی از آن بالا.
نقطه ای که این طرف و آن طرف می رود و مسیر حرکتش خط خطی می شوند بر لوح ازل.
نقطه ای که خط خطی هایش هنوز مثل نقاشی بچه دبستانی هاست که فقط بلدند نقاشی های
تکراری بکشند و دل شان هم خوشست به معلمی که محض دل خوشی شاگردها
تند تند خودکارش به بیست دادن می گردد
نقطه ای که دل خوش است به بیست های تو زیر خط خطی های کج و معوجش ...
و گاهی هم به آن پاک کنت که همه چیز را پاک می کند و یک صفحه ی سفید می گذارد روبروی من.
نقطه ای که گاهی می رسد به آخر خط و دوباره خطی دیگر را شروع می کند.
نقطه ای که بعضی وقت ها دو تا می شود و شروع می کند به درد دل کردن.
نقطه ای که می رسد به جایی که سه تا می شود با یک دنیا حرف و سکوتی که درخودش گم می شود.
نقطه ای که... وسط این همه نقطه بازی، احساس ِمن، حرف های تو را می خواند:
نقطه ای من، بنشین بر بلندای ِشین ِ عشق
این روزها ایاک نعبد وایاک نستعین ٬اهدنا الصرلط المستقیم نماز را بگویی نگویی خیلی بهتر میفهمم...
بعضی نویسندهها «ملکه کلمه» اند
مینشینند در فضای بسته کندوهایشان و انبوه سلولهای خالی را پر از کلمه میکنند
بعضی نویسنده ها ولی کارگرند. دور می شوند از کندو و در هر اتفاق سبزو سرخی شیرجه می زنند
به دنبال اندکی شهد. اندکی کلمه که از درون گرم واقعیت درآمده باشد
معمولا محبوب هم نیستند چون نیش می زنند. چون برای زنده ماندن در دنیای واقعی مجبوری نیش
داشته باشی. چون مجبورند از اندک شهدهایی که آورده اند در مقابل غریبههامحافظت کنند
چون کسی از استقلالشان خوشش نمیآید و از اینکه زیادی دور می روند
بعد فیلترینگ روزیشان میشود
گاهی آدما فک میکنن با کلمه میتونن تو رو بخرن...
مثلا میخوان با کلمه تنهاییت رو بخرن, یا میخوان با کلمه بخرنت و وارد مرزات بشن,
حتی گاهی میخوان با کلمه کنج دلت رو بخرن...
درسته هر چیزی یه قیمتی داره اما مطمئن باشید همه آدما رو با کلمه نمیشه خرید...
پی نوشت:البته بعضیا هم هستن با دو تا کلمه همه چیزشون رو میفروشن...
از حرف ها پُرم:
ابری که یخ زده است از برف ها !
در بهار می بارد
تمام بی معرفتی هایی که تو حقمون میشه به جهنم
همین که دلم قرصه که یه محکمه ای هس که end عدالته و قاضیش end معرفته ،
آرامش میگیرم
اینکه اون بالا نشستی و هوامونو داری واسمون خیلیه
به بودنت دلم خیلی گرمه
ممنون جناب آقاي خدا به خاطر همه چي ...
***
- یک بلیط به یک نقطه دور لطفاْ
- چه مقصدی خانم؟
- فرقی نمیکنه ، يه جاي دور باشه
- رفت و برگشت ؟
- نخير ، فقط رفت ...
چند روزی مادربزرگتان را به من قرض میدهید؟!
دلم برای بوی تنشان تنگ شده..........
میدانی؟!
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
آنچه می گفتند باور داشتم ...
"یک تجربه"
بگذار پسر خوب مادر و پدرش و برادر خوب خواهر و برادرش باشد
تا مرد خوب زندگی تو شود
زندگی کردن با کسی که هیچگونه اخلاق بدی ندارد، مرتکب کوچک ترین اشتباهات نمی شود
و حتی رأی و نظری از خود نمیدهد هنر نیست.
بلکه سازش و دوست داشتن فردی که گاه گاهی دچار اشتباه می شود و آدم را می رنجاند هنر است ...
ازدواج کوره ی آدم سوزی است.برخی الماس می شوند!برخی خاکستر.
فاطمیه نوشت:
*رحمت خدا بر پدرى که داراى دخترانى است دختران، با برکت و دوست داشتني اند و پسران،مژده آورند،دختران باقیات الصالحات (بازماندگان شایسته)اند.(مستدرک الوسائل، ج ۱۵، ص ۱۱۵)
بغض که فصل نمی شناسد مادر
دندان ِ صبر بر جگر ِ خون چه می گیریم؟!
بگذار این بهار را،دلِ سیر گریه کنیم
تنم ساده زیر دستهای غسّال شسته خواهد شد. خیلی ساده مرا در پارچهی سفیدی میپیچند.
پاهایم را ساده میبندند. ساده مرا در حفرهای میگذارند و سادهتر روی تنم خاک خواهد ریخت.
مرگ ساده است. ساده. ساده. ساده.من ساده خواهم مرد
از مرگ نمیترسم. از این میترسم که چه طور با تو روبهرو شوم. چه طور در چشمهای تو نگاه کنم.
چه طور. چه طور. چه گونه؟
دلخوشیم سکوت شب است که مرا حوالی آغوش تو میآورد. دلخوشیم شب است.
در وقت حساب و کتاب، من شبهایی که با تو گذراندم را پیش میکشم.
حرفهایم با تو را پیش میکشم. گریههایم را پیش میکشم.
حرفهایم در گلو تلنبار شدهاند و گاهی به چشمم حمله میکنند.
تو خود بهتر میدانی که چگونه آوارهام کردهای. چگونه حیرانم کردهای. این بازی را تو شروع کردهای.
این بازی را خودت هم باید تمام کنی.
حرفهایم در گلو میماند...
چه سخت است میان جمع زندگی کردن و زندهگی کردن. بنده بودن و بندهگی کردن.
چه سخت است میان جمع بودن و بودن و الاّ تنهایی که میشود زاهد بود،
تنهایی که میشود گناه نکرد، تنهایی که میشود فقط با تو بود،
تنهایی که میشود لاف عاشقی زد و عاشقی کرد و عاشق بود.
اصلش آن است که میان جمع همانطور عاشق بمانی و همانطور عشق بازی کنی
همه ی غیرتت آنجا به تجلی رسد که میان جمع حامی و مدافع باشی ٫وا ندهی
و در محضرش حضور داشته باشی. و تمام امتحانها در همین جمع اتفاق میافتد.
زبانت نباید بد بگوبد، چشمت نباید بد ببیند، گوشت نباید بد بشنود، پاهایت نباید بد برود،
دستانت نباید بد کند، قلمت نباید بد بنویسد و ... دعا میکنم در جمع هم کنار تو بمانیم.
لا تُستُوحِشوُا فی طَریقِ الهُدی لِقِلََّةِ أَهلِه
در مسیر هدایت از اینکه تنها هستید وحشت نکنید
آنی اگر دیدی دارم از تو دور میشوم، جانم بستان.
باضافه تمام چیزهایی که به مخیله ات خطور میکنه "ما تشتیه الانفس و تلذ العین"
البته بدون درد و رنجی که به همراه دارند "فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون"
و بدون اینکه به پایان برسند یعنی تا ابد الدهر " هم فیها خالدون"
و با وجود عشق "زوّجناهم بحور عین "
و شراب "بأکواب و أباریق و کأس من معین"
همه ی این ها از آن تو خواهند بود ای فرزند آدم
فقط چند روزی دندان بر جگر بگذار " و جزاهم بما صبروا جنة و حریرا"
خداوند به وعده اش عمل میکند " قد وجدنا ما وعدنا ربنا"
ای انسان کوچک
هی...چی بگم؟
خدا می دونه...
طلبی که مدتهاست در ذهنم ریشه دوانده، بسیاری از تصمیماتم را تحت الشعاع قرار داده،
گاه از داشتن چنین آرزویی شرم می کنم،
با خود می اندیشم که شاید داشتن چنین آرزویی در درگاه خداوند مایه ی حقارت باشد،
مسلک عباد الله الصالحین راضی بودن به قضا و قدر باشد، شاید که الحاح و اصرار بر خواسته ناشایسته
باشد،
یا که گر صبر کنی زغوره حلوا سازی...ناچار سست می شوم، سرد می شوم نه از درون،
بلکه تنها در ظاهر ، علی الله می شوم خود را می زنم به کوچه علی چپ
که مثلا من کاری به این حرفها ندارم، بیخیال دنیا و ما فیه،
ختم "و افوض امری الی الله إن الله بصیر بالعباد " می گیرم.
دمی که می گذرد باز تاب نمی آورم، دست و پایم را گم می کنم،
می ترسم در روز محشر عتابم کنند که تو نخواستی!
خواسته آن است که چو شعله از وجود زبانه کشد، همه چیز را ببلعد و بسوزاند ، می خوانم؛
"ادعونی استجب لکم"
"وأما أعجز الناس فمن یعجز عن الدعاء"
"فیحسن منک الدعاء ومنی الاجابة"
باز شرم می کنم ...نذر می کنم اجابت نمی کند... اشک میریزم گشایش حاصل نمی شود،
به دعا نویسی بر می خورم، فکری می شوم، تا لب مرز می روم،در شان خود نمی بینم، از صرافتش
می افتم ...
وا مانده ام! می دانم که می خواهم ولی انگار نمیخواهم دیگران بدانند که می خواهم، انگار خواستنم با
بقیه ی خواسته ها فرق می کند،رنگ و بوی دیگری دارد،
حداقل برای من اینطور است صرف خواستن نیست،
یک خواهش مقدس است، خودش بداند کافیست... می داند که می خواهم!
بهار نزدیک است ، با این حال چند روز بیشتر نیست که خزان من رو به زمستان گذاشته.
برای شبیه سازی تقویم درونی با بیرونی، یک روسری انباشته از بهارنارنج گذاشته ام کنار پنجره.
حالا با هر نسیم خواب زمستانی ام آغشته به عطر عیدانه بهار می شود.
تقویم نو با تقویم کهنه فرقی نداره/ اگه قرار باشه مث پارسال زندگی کنی
شمردن روز های نبودنت از نو آغاز شده است
سرسختی زندگی هفت سین مرا کامل کرد
***
می دهم در دل خود یک شبه تغییری چند
همچو خواب است فقط شامل تعبیری چند
بازهم گردش دوری دگر از چرخه عمر
حال گوییم مبارک، دل خوش سیری چند
فروردین ماه ۱۳۹۱
قال الحاجی فیروز: